تاریخ : سه شنبه 5 آذر 1398 | 06:56 بعد از ظهر | نویسنده : زهرا

قسم به لحظه ای که دلم را می شکنند و جز تو مرهمی نیست.

قسم به لحظه ای که مرا می فروشند و جز تو
خریداری نیست
قسم به لحظه ای که تنهایم می گذارند و جز تو
همراهی نیست
قسم به لحظه ای که دوستم ندارند و عاشقی جز تو
نیست

من دوستت دارم

بــــــــارالهـــــــا

مرهمم باش

خریدارم باش

یارم باش

عاشقم باش.

که کسی جز تو دلسوزم نیست ...



تاریخ : جمعه 1 آذر 1398 | 05:49 بعد از ظهر | نویسنده : زهرا

جانا

پاییز دارد به سر میرسد

به سر هزار هزار خیال تو بافته ام

قسم به لحظه ای که عشق

گونه های بی رنگم را ارغوانی بخشید،

درمان میکنی این دردمند بی طبیب را؟!

ز.قاصدکــــ


برچسب ها: دلنوشته_هایم، قاصدک_نوشت،

تاریخ : یکشنبه 5 آبان 1398 | 03:12 بعد از ظهر | نویسنده : زهرا

آبی به تو می آید !

آبی که می پوشی ، دریا می شوی و من ماهی ....

جان می دهی برای طوفان و ساخته شده ای برای آرامش های بعد از طوفان ...

اصلا آبی را برای تو ساخته اند ؛

که دریا باشی ...

و قرمز را برای من ،

تا ماهیِ تو باشم ...

نرگس صرافیان طوفان


پ.ن: دل به دریا خواهم زد ... به آبی ترین دریا



تاریخ : شنبه 4 آبان 1398 | 08:00 قبل از ظهر | نویسنده : زهرا

زندگی کن

مهربانم سخت نگیر

رونق عمر جهان چند صباحی گذراست

دل اگر می شکند

گل اگر می میرد

و اگر باغ به خود رنگ خزان میگیرد

همه هشدار به توست

نازنینم سخت نگیر

زندگی کوچ همین چلچله هاست

به همین زیبایی به همین کوتاهی!

پ.ن: آهنگهایی که برای وب میذارم رو گاهی برمیدارم و گاهی تغییر میدم

آخرشم این قالبو میذارم با آهنگ آسیمه سر از دکتر اصفهانی ، پلی کنید ^_^



تاریخ : چهارشنبه 10 مهر 1398 | 08:23 قبل از ظهر | نویسنده : زهرا

دلم میخواست برگردم به بچگیام

به روزایی که وقتی کتابای مدرسه مو میگرفتم

اولین کارم نه جلد کردنشون بود نه چسبوندن برچسب اسم!

اولین کارم بو کردن صفحه وسطیش بود!

یاد آور بوی خوش مدرسه ، کتاب تازه ، بوی پاییز ، بوی کفش نو ..

دلم تنگه اون روزاست که تو سرویس مدرسه از خونه تا خودِ مدرسه

درسی رو که قرار بود معلم بپرسه یه دور هول هولکی مرور کنم

دلم تنگه اون روزاست که بشینم برای پرورشی کاردستی درست کنم و سرود ازبر کنم

دلم تنگه روزای محصلیمه،

وقتی توی صف صبحگاهیش نفر اول وامیستادم قرآن وسرود ملی بخونم، نرمش کنم

وقتی تو زنگ تفریح سیبمو گاز میزدم ، میرفتم با لیوان تاشو آبخوری آب بخورم

وقتی از شدت خستگی بعد ناهار خوابم میگرفت چشامو باز میکردم نمیدوستم شبه ، نصف شبه شایدم فرداست؟!..

وقتی غایب بودم زنگ میزدم خونه سمیرا اینا برنامه فردا رو بپرسم

وقتی زنگ سیاحت تموم میشد به خانم فرزادی بگم خانووووم برم زنگو بزنم؟ اونوقت حس کنم با دستور من همه رفتن کلاساشون

وقتی امتحان املا داشتیم معلم بگه با خودتون برگه امتحانی بیارین

وقتی موقع تحویل کارنامه ها بود با اطمینان برم معدل 20مو تماشا کنم

چرا خواستم بزرگ شم ؟ چرا منتظر بودم 25 سالم بشه ؟

مطمئنم یه روزم میگم کاش برمیگشتم همون 25 سالگیم ...

میدونی مشکل آدم بزرگا اینه که همش یا تو حسرت گذشته ن یا منتظر فردا که هیچکدومش درست نیست

لذت بردن از الانش مهمترینه که اونم بلد نیستیم ..

اما یه چیزی بین خودمون، بچگی عالمی داره که تو هیچ سنی دیگه تکرار نمیشه ..

نه استرسی نه دغدغه ای... از پاییزش فقط اومدن مدرسه شو میفهمیدیم و سرما ... نه تنهایی و دلشکستگی ..

دلم تنگه ... خیلی دلم تنگه زهرای شاگرد اول مدرسه س

ز.قاصدکـــ

نتیجه تصویری برای نوستالژی



تاریخ : دوشنبه 8 مهر 1398 | 01:47 بعد از ظهر | نویسنده : زهرا

این روزهایِ پایانیِ شهریور ، دلهره ی عجیبی دارد !

دلهره ای از جنسِ حال و هوایِ نابِ کودکی ،

با عطرِ دلبرانه ی کتاب هایِ نو و طعمِ گسِ خرمالو ...

ما دیگر آن کودکِ بی غم و خندانِ سالهایِ دور نیستیم ، اما این دلهره ، یادگارِ خوبِ همان روزهاست ،

روزهایِ خوبی ، که نگرانیِ مان ، بخاطرِ معلمِ تازه ای بود که نمی شناختیم ،

و تمامِ ترسمان ، برای درس هایی ؛ که قرار بود سخت تر از سال هایِ قبل باشد ...

چه حال و هوایِ بی نظیری بود !

هنوز هم که هنوز است ، پاییز ، دلنشین تر از تمامِ فصل هاست ،

قدم زدن در خیابان هایِ نارنجی و خِش خشِ جانانه ی برگ ها ، تسکینِ خوبی ست ...

اما کاش برایِ یک روز هم که شده به روزهایِ خوبِ کودکی بر می گشتیم ،

مثلا اوایلِ مهر باشد و حیاطی شلوغ و بچه هایی شاد و خندان ، که با اشتیاقی بی وصف ،

لباس و کفش هایِ جدیدشان را به هم نشان می دهند ،

مثلا پاییز باشد و کودکی که بی غم و آسوده ، کوله پشتی اش را روی دوشش گرفته و

سرخوش و لی لی کنان ، به سمتِ خانه می دود ،

و چه موسیقیِ دلنوازی ست ، خش خشِ برگهایِ پاییزی ؛

وقتی دلت کودکانه می تپد ،

وقتی نگرانِ هیچ چیز نیستی ...

نرگس صرافیان طوفان

تصویر مرتبط

دلم تنگ روزاییه که میرفتم مدرسه ... خیلیییییی دلم تنگشه

دو سال پیش اصلا فکر نمیکردم به این لحظه برسم ینی یه تصورات و اهدافی داشتم که بعضیاش شد بعضیاش نه! به قول خدا چه دعاهایی که ما از درگاهش داریم و به صلاحمون نیست

منِ زهرا دانشجوی ارشد رشته خودم باشم اما در سطح خیلی خیلی بهتر ....

فکر نمیکردم خانم معلم یکی از بهترین اموزشگاههای شهرمون بشم که براش سر و دست میشکنن، دخترا بشن یه بخشی از شوق و امیدی به زندگیم، وقتی چشمای پر از برقشون موقع یاد گرفتنو میبینم حس میکنم خدا خیلی دوستم داره! چی بگم از لذت یاد دادن! وقتی مطلبی میگم و میرن موفق میشن ، نمره بالاتر میگیرن ، مثل مریم و نسترن ذوق میکنن از پیشرفت یا مثل ترلان میرن المپیاد مدال میارن ، خیلییییی حس خوبی داره نتیجه تدریس و کلا زحمات رو دیدن!

این روزا خیلی بی تابم اما پُرم از امید و انگیزه

خدایا ازت ممنونم که اینقدر خوبی به وسعت عظمتت شکر

خدایا همه رو عاقبت بخیر کن



تاریخ : جمعه 5 مهر 1398 | 07:32 قبل از ظهر | نویسنده : زهرا

خیره بودم به ترک های دیوار و با خودم مرور می کردم سرنوشت تلخ دیوار را ، که پایی ندارد برای دویدن ، دستی ندارد برای گرفتن و عشقی ندارد برای خواستن ، اما به اندازه ی تمام نداشته هایش شانه های پهن و عریضی دارد برای تکیه دادن ، گریستن و آرام شدن .

دیوار خوب می فهمد فلسفه ی ناگزیرِ ماندن را ، فلسفه ی درخت بودن و به پای ریشه سوختن را ، فلسفه ی تلخ ایثار و صخره ای برای نجاتِ موج بودن را ...

و من بیشتر از هر چیزی ، دلم کسی را می خواست تا از دردها ، ترس ها ، شک ها و یقین هایم با او حرف بزنم ، کسی که برای حرف هایم گوش باشد و برای دردهایم مرهم ، کسی که با او قدم بزنم ، کسی که دوستم داشته باشد ...

من نیاز داشتم با کسی بدوم ، با کسی سفر کنم و ترک های احساسم را التیام بخشم ،

من نمی خواستم شبیه صخره ها و درخت ها ،

من نمی خواستم شبیه دیوار باشم !

#نرگس_صرافیان_طوفان



تاریخ : پنجشنبه 21 شهریور 1398 | 10:59 بعد از ظهر | نویسنده : زهرا

مهربونم

عزیزدلممم

جنیفر جااان دلم

تولدت مباررررک باشه الهی برسی به تمام آرزوهای خوشگلت عروس زیبا

شاد و سلامت و خوشبخت باشی همیشه

از وقتی از وب رفتی تا وقتی که برگردی جات خالیه

هنوزم امید دارم که برگردی من هنوزم گاهی به وبت سر میزنم!

یه جوری که هر وقت تا چشمم به آخرین پستت بیفته ببینم یه پست دیگه بعد تولدم گذاشتی ، خیلی برام باارزشه که آخرین پستت برای منه

خدا رو شکر میکنم که دنیای قشنگ وب افتخار آشنایی با فرشته های نازنینی رو قسمتم کرد که این حس رو با دنیا دنیا عوض نمیکنم

مرسی که هستی مرسی که به دنیا اومدی مرسی که حتی وقتی وبت نمیای پیش من میای




تاریخ : یکشنبه 17 شهریور 1398 | 11:35 قبل از ظهر | نویسنده : زهرا

دو سال تمام مثل چرخ و فلک بودم ... دایره وار چرخیدم و دقیقا به همون نقطه که باید همون اول میرفتم رسیدم .. بعضی وقتا صلاح خودمونو نمیدونیم اما خدا آخر راهو میبینه و نمیخواد اشتباهی راهی رو طی کنیم .. گاهی پشت سرهم به بن بست میخوریم فکر میکنیم حواسش بهمون نیست درحالیکه بیشتر از همیشه هوامونو داره ... شکر برای حکمتش شکر برای تمام معجزه هاش که هر لحظه در حال رخ دادنه

ازتون ممنونم که تو این دو سال پشت کنکوری ارشدم کنارم بودید گاهی از ناامیدیهام گفتم ، نق زدم ، انرژی منفی شدم ازتون ممنونم که تحملم کردید برام دعا کردید دمتون گرم که اینقدر خوبید مهربونید و خدایی هستید رفقای جان، تو سختی های زندگی آدم دوروبرشو میشناسه میفهمه کیا رفیق بودن کیا نارفیق، کیا پیشت موندن کیا براشون مهم نبودی، با این اتفاقا بزرگ شدم قوی تر شدم و خوشحالم دیگه زهرای دو سال پیش نیستم و یه قدم دیگه به سمت بزرگ شدن برداشتم ..

پیش به سوی ارشد!

دوستون دارم خواهرای مهربونم

التماس دعا



تاریخ : سه شنبه 12 شهریور 1398 | 08:15 بعد از ظهر | نویسنده : زهرا
امسال حال عجیبی برای محرم دارم 

شفاعتمان کن یا اباعبدلله 

التماس دعا 


تاریخ : پنجشنبه 7 شهریور 1398 | 11:50 بعد از ظهر | نویسنده : زهرا

دلخوشم با غزلی تازه همینم کافیست

تو مرا باز رساندی به یقینم کافیست

قانعم بیشتر ازاین چه بخواهم از تو

گاه گاهی که کنارت بنشینم کافیست

گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم

گاهی از دور تو را خوب ببینم کافیست

آسمانی! تو در آن گستره خورشیدی کن

من همین قدر که گرم است زمینم کافیست

من همین قدر که با حال و هوایت گه گاه

برگی از باغچه ی شعر بچینم کافیست

فکر کردن به تو یعنی غزل شور انگیز

که همین شوق مرا خوب ترینم کافیست



" محمد علی بهمنی "



تاریخ : چهارشنبه 30 مرداد 1398 | 03:49 بعد از ظهر | نویسنده : زهرا

کاش دورانمان کمی عقب تر بود ...

مثلا یک قرن ... !

من چادرِ گلدار سرَم میکردم ...

و تو با چند نانِ سنگکِ تازه ، سرِ کوچه می ایستادی تا من از کنارت رد شوم و تو با تمامِ جسارتت به من نانِ داغ تعارف کنی ...

من نگاهم را نجیبانه می دزدیدم ...

و تو ... عاشق تر می شدی ... به این منِ دست نیافتنی ...

مالِ آن دوران اگر بودیم ؛

برای دلبری از تو ، آبگوشت های جانانه روی اجاق ، بار می گذاشتم ...

که بویِ دلبرانه اش تا خانه ی شما برسد و تو بیشتر از همیشه عاشقم شوی ...

تا مادرت باز هم از نجابت و خانمیِ دخترِ چادر گلی بگوید و تو قند در دلت آب شود ، و از شرم و وَقارت ، سرخ و سفید شوی و سرت را پایین بیندازی ...

مالِ آن دوران اگر بودیم ؛ تو برای یک لحظه دیدنم ، با تمامِ جهان می جنگیدی ... !

چقدر حیف که مالِ آن دوران نیستیم ...

مال آن دوران اگر بودیم ؛

کوچه ها پر می شد از مردانی که دلشان می تَپید به خانه برگردند ،

و زنانی که تمامِ کوچه را برای آمدنِ مرد عاشقشان ، آب و جارو میکردند ...

نرگس صرافیان طوفان

کاش، کاش و کاش زندگی ســـاده قدیمی هنوز توی زندگی ها جریان داشت ، پر از حیات ... پر از آرامش و عشق های پر از نجابت و وقار



تاریخ : یکشنبه 27 مرداد 1398 | 07:57 بعد از ظهر | نویسنده : زهرا

چه دوست داشتنی اند آدم هایی که خالی اند از عقده ها و صفت های منفی ،

از حسرت و از حسادت و از خودخواهی ...

آدم هایی که حرف های پشت سرشان را می شنوند ، اما در نهایتِ آرامش و وقار ، سرشان را بالا می گیرند ، لبخند می زنند و راهِ خودشان را می روند . چون پذیرفته اند که آدم ها متفاوت اند و قرار نیست همه ، با یک نفر ، موافق باشند ، یا قرار نیست برای هر عقیده و نظری متوقف شد و به درستیِ همه چیز ، شک کرد !

آدم هایی که هربار زمینشان می زنند ، اما بلند می شوند و مسیرشان را درست تر از همیشه ادامه می دهند ، نه کسی را زمین می زنند ، نه جبهه می گیرند ، نه انتقام ! چرا که خالی از عقده های حقارت و خشم و بی انصافی اند ، خالی از کمبود و نداشته هایی که بخواهند با تحقیر و انتقام و زمین زدنِ دیگران ، جبرانش کنند .

آدم های ناب و کاملی که برای موفقیت ، نیازی به شکستِ دیگران ندارند و در فضایی سالم و سازنده ، برای خوشبختی و آرزوهایشان تلاش می کنند .

کاش دنیا پر می شد از این آدم ها

آدم هایی که مفهومِ عمیقی از آرامش اند

آدم هایی که شخصیت سالمی دارند ...

نرگس صرافیان طوفان

❤❤❤❤❤❤❤



تاریخ : جمعه 25 مرداد 1398 | 07:08 بعد از ظهر | نویسنده : زهرا
آدم ها را بدون اینکه به وجودشان نیاز داشته باشی ،

دوست بدار !

کاری که خدا با تو می کند ! ...


نتیجه تصویری برای انرژی مثبت


تاریخ : یکشنبه 13 مرداد 1398 | 10:42 قبل از ظهر | نویسنده : زهرا

بی تاب تر از همیشه

پا به پای قاصدکها

خودم را به دست باد میسپارم

که اندک لحظه ای از آسمان بر تو چشم دوزم

و ناغافل دستی بر موهایت بکشم!

ز.قاصدکــــــ


برچسب ها: دلنوشته_هایم، قاصدک_نوشت،

تعداد کل صفحات : 12 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

  • paper | اخبار | خرید اینترنتی
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic