گاهنوشتــــ های قاصدک

خط خطی های تنهایی های من

بابابزرگ

آدمیزاد همیشه عادت به عادت داره !

گاهی وقتا این عادت باعث میشه خیلی چیزها یادش بره مثل مرگ که در کمینه

بودن کسانی که شاید عمیقا دوسشون داری اما گاهی از روی غرور یا هرچیزه دیگه ای یادت میره بهشون بگی چقدر بودنشون برات مهمه

رفتن پدربزرگم شوک بزرگی برام بود هرچند تلاشم این بوده که سعی کنم نوه خوبی براش بوده باشم اما فکر میکردم همیشه در کنارمون خواهی بود و اینکه یه روزی قراره ترکمون کنی آزارم میداد و حتی فکر کردنش هم اشکم رو درمیاورد چون خیلی دوست داشتم

دو روز مونده به رفتن که اومده بودیم ببینیمت وقتی گفتی زهرا بیاین اینجا پیشم حوصلم سررفته دلم یجوری شد واسه همین به هرچی از قدیما شروع کردی به گفتن با لبخند و عشق گوش کردم اما هنوز ناراحتم از اینکه وقتی بهم الهام شد که این بار آخریه که میبینمت و صداتو ضبط کنم پشت گوش انداختم و با خودم گفتم خدا نکنه و دوباره پیشت نشستم و به حرفهات گوش کردم

اونروزم مثل همیشه بهم گفتی درس خوندن خیلی مهم و اساسیه و با توسعه علم هست که آدم میتونه زندگی خوبی داشته باشه

بهم گفتی:دانش طلب و بزرگی آموز؛تا به نگرد روزت از روز

اون شب برخلاف همیشه زیادی شام خوردم و بهم عجیب چسبید.

اون شب موقع خداحافظی مثل همیشه اومدی دم در واسه بدرقه ما . دستت رو بلند کردی و تکون دادی اما ایندفعه دلم سخت لرزید و بازم دلم بهم گفت بار آخریه که داری برامون دست تکون میدی و من چون دوست داشتم به ندای دلم اهمیت ندادم

اون شب یک طرف و همه روزها و شبهایی که میومدیم پیشت یه طرف دیگه.اون شب به تنهایی به اندازه تمام روزهایی که میدیدیمت برام ارزشمنده چون تا آخر عمرم لحظاتش رو فراموش نمیکنم

وقتی دو روز بعدش صدای پدرمو پشت تلفن گریه کنان شنیدم فقط داد زدم هوار کشیدم اما تو رفته بودی

آقاجون ،

وقتی رفتی فهمیدم بعد رفتن مادربزرگم تو تنهایی این همه سال چی کشیدی.نه تلگرام داشتی نه اینستا نه هیچ چیز مجازیه دیگه ای که بخوای درد دلتو حداقل بنویسی.نسل ما مثل شماها تاب و تحمل نداره صبر کردن بلد نیست از هر تق و توقی دلش میشکنه و شروع به نوشتن میکنه. اون دل پر درد شما فقط برای خدا سر حرفو وا میکرد برای همین خدا خیلی هواتو داشت...موقعی که داشتی میرفتی بانگ الله اکبر اذان داشت آدمهارو به خوندن نماز دعوت میکرد که تو قبل رفتن همون اول وقت لبیکش میگفتی

آقاجون ،

وقتی از بین اون همه نوه فقط برای من بسته گذاشتی و رفتی شکنجه شدم اما تو میدونستی که من عمیقا دوست دارم و یادگاری هامو چقدر با عشق ازشون مراقبت میکنم

آقاجون ،

دلم تنگ شده و تنگ میشه برای صدای نمازخوندن و قرآن خوندن تو

آقاجون ،

بهت قول میدم تا آخر عمرم بسته تو نگهدارم و خوب درس بخونم

آقاجون ،

ازت ممنونم سومین روز مرداد ماه صدام کردی پیش خودت که بشینم حرفهاتو گوش کنم خوب نگاهت کنم و ببینم چقدر ضعیف تر شدی

آقاجون ،

برامون دعا کن حالا که پیش خدایی برامون بیشتر دعا کن بخصوص واسه من. همیشه در قلبم خواهی بود


پ.ن:سلام.ببخشید که فرصت تایید کامنت رو ندارم ازتون میخوام اگر دوست داشتید برای روح پدربزرگم فاتحه و یا صلوات بفرستید.امیدوارم بتونم به حالت عادیم برگردم فعلا خبری از زهرای پرانرژی نیست و روحیه مناسبی ندارم

خدا حفظ کنه عزیزان همه رو عزیزانم



[ دوشنبه 9 مرداد 1396 ] [ 02:12 بعد از ظهر ] [ زهرا ] [ نظرات() ]