گاهنوشتــــ های قاصدک

خط خطی های تنهایی های من

اتمام کارشناسی..خاطره

گاهی وقتا خاطره ها آدمو دق میدن
این چند باری که برای انجام کارهای آخر کارشناسی داشتم میرفتم دانشگاه دلتنگی داشت خفه م میکرد:((
به اینکه باورم نمیشه امسال برخلاف همیشه دیگه بوی ماه مهرو تجربه نمیکنم و روی صندلی تحصیلی نمیشینم! :(
سخته برای کسی مثل من که درس و درس خوندن و حتی ساعت 7 صبح برای درس پاشدن رو دوست داره ، یه سال پشت کنکور بشینه
بخدا سخته !
به هر گوشه دانشکده به هر پیاده روی دانشگاه حتی درختاش که نگاه میکنم خاطره ها جوری برام زنده میشن که انگاری نگام کنن !!
درسای سختم یه طرف اما همه خوش گذرونی ها، خندیدنا،  ناهار خوردنا، بوفه رفتنا، غر زدنا، جزوه نوشتنا، امتحانا، روزهایی که صبح 8 میرفتیم کلاس عصر که هوا تاریک بود میومدیم بیرون ... همه و همه تو ذهن قابی پر از عشق و خاطره ساختن که دل رو تنگ تر و گاهی چشم ها رو پر از اشک میکنن ...
روزها که میگذره بعد این همه اتفاقات باعث میشه بهتر و بیشتر معنی چیزایی مثل  "خاطره" و "همه چیز میگذره" رو بفهمم ...
بلاخره روزی همه چیز خاطره میشه ... تموم میشه و باعث میشن حتی روزی میاد برای زمانی که دلمون میخواست زودتر بگذره تنگ میشه! آره ... من الان دقیقا همینو میگم ... دارم حسرت روزایی رو میخورم که همش به خاطر سختی درسا غر میزدم نق میزدم که خدایا تموم شه راحت شم...الان تموم شد مثلا راحتم!!
کاش یاد بگیرم قدر بدونم ... صبر کنم ... و از الانم و همه لحظه های زندگیم این موهبت الهی لذت ببرم ...

شادی ، لذت بردن از ثانیه های زندگی ، عشق ، اوج موفقیت توام با سلامتی رو برای همه مون در کنار عزیزان از خدا خواهانم

پس نوشت :
1.دارم یاد میگیرم نق زدن ممنوع
2.برنامه ریزی خیلی خوبه
3.صبر ... صبر و بازم صبر ...
4.#آرزو #انرژی مثبت #تلاش #سرعت_عمل #بوی_موفقیت
5.فک کنم به امید خدا دارم آدم میشم


پس نوشت برای مریم جااااااانِ تسنیم :
سلام خواهری اومدم خونه نبودی چرا درو موقتا بازم بستی ؟



[ دوشنبه 13 شهریور 1396 ] [ 12:23 بعد از ظهر ] [ زهرا ] [ نظرات() ]