تاریخ : چهارشنبه 17 مرداد 1397 | 08:59 قبل از ظهر | نویسنده : زهرا

نه! این انصاف نیست که دنیا آنقدر کوچک باشد که آدم‌های تکراری را روزی هزار بار ببینی و در عین حال آنقدر بزرگ باشد که نتوانی آن‌کس را که دلت می‌خواهد، حتی یک بار هم ببینی!

#بهومیل_هرابال

از کتاب: تنهایی پر هیاهو




تاریخ : یکشنبه 14 مرداد 1397 | 12:57 قبل از ظهر | نویسنده : زهرا

ای دنیاااا

دنیااااا چیکار داری میکنی...؟

مریم مهربون عینکیم که رفته بود امشب سعیده جوگندمیم و دختر خوشگلشم رفتن ؟؟....

خدایا خاطراتمون چی میشن؟

دلم بیقراره

چشمام پره

صبر میخوام برای خانواده ش همین

خاطرات پنجم دبستان، زنگای سیاحت

ای وای

دخترک مظلوم و مهربون و بیصدا....

خدایا مواظبشون باش

بی تابم... خیلی



تاریخ : پنجشنبه 11 مرداد 1397 | 02:24 بعد از ظهر | نویسنده : زهرا

باور كن روزى هزار بار تمرین میكنم

كه اگر روزى

جایى

لحظه اى

اتفاقى دیدَمَت،

چه خواهم كرد

چه خواهم گفت

اصلاً زبانم باز میشود به حرف زدن؟!

من این روزها تمرینِ خونسرد بودن میكنم جانَم!

كه اگر روزى

جایى

لحظه اى

اتفاقى مرا دیدى

نفهمى نبودَنَت،

چه بلاها به سرم آورده...


علی قاضی نظام




تاریخ : جمعه 5 مرداد 1397 | 09:15 قبل از ظهر | نویسنده : زهرا

"مجلس ترحیم خودم"


آمدم مجلس ترحیم خودم

همه را می دیدم

همه آنهایی که نمی دانستم

عشق من در دلشان ناپیداست


واعظ از من می گفت،

از نجابت هایم،

از همه خوبیها

و به خانم ها گفت:

اندکی آهسته

تا که مجلس بشود سنگین تر،

راستی این همه اقوام و رفیق!

من خجل از همه شان

من که یک عمر گمان می کردم

تنهایم

و نمی دانستم

من به اندازه یک مجلس ختم،

دوستانی دارم

همه شان آمده اند،

چه عزادار و غمین

من نشستم به کنار همه شان،


وه چه حالی بودم،

همه از خوبی من می گفتند

حسرت رفتن ناهنگامم

خاطراتی از من

که پس از رفتن من ساخته اند

از رفاقت هایم،

از صمیمیت دوران حیات

یک نفر گفت: چه انسان شریفی بودم

دیگری گفت فلک گلچین است


یک نفر هم می گفت:

"من و او وه چه صمیمی بودیم"

و عجیب است مرا،

او سه سال است که با من قهر است!


یک نفر ظرف گلابی آورد،

و کتاب قرآن

که بخوانند کتاب

و ثوابش برسانند به من

گرچه بر داشت رفیق،

لای آن باز نکرد

و ثوابی که نیامد بر من


آن که صدبار به پشت سر من غیبت کرد

آمد آن گوشه نشست، من کنارش رفتم

اشک در چشم، عزادار و غمین

خوبی ام را می گفت

چه غریب است مرا


آن مَلِک آمد باز

آن عزیزی که به او گفتم من

فرصتی می خواهم

خبرآورد مرا

می توان برگردی

مدتی باشی، در جمع عزیزان خودت

نوبت بعد، تو را خواهم برد


روح من رفت کنار منبر

و چه آرام به واعظ فهماند

اگر این جمع مرا می‌خواهند

فرصتی هست مرا و

می توانم برگردم


من نمی دانستم این همه قلب مرا می خواهند

باعث این همه غم خواهم شد

روح من طاقت این موج پر از گریه ندارد هرگز

زنده خواهم شد


باز واعظ آهسته بگفت

معذرت می خواهم

خبری تازه رسیده ست مرا

گوییا شادروان مرحوم

زنده هستند هنوز


خواهرم جیغ کشید و غش کرد

و برادر بشتاب

مضطرب، رفت که رفت


یک نفر گفت: "که تکلیف مرا روشن کن

اگر او مرد، خبر فرمایید

سوگواری بکنیم؟

عهد ما نیست

به دیدار کسی، کو زنده است

دل او شاد کنیم

کار ما شادی مرحومان است"!


واعظ آمد پایین،

مجلس از دوست تهی گشت عجیب

صحبت زنده شدن چون گردید

ذکر خوبی هایم

همه بر لب خشکید


ملِک از من پرسید:

پاسخت چیست؟

بگو؟

تو کنون می آیی؟

یا بدین جمع رفیقان خودت می مانی؟


چه سوال سختی؟

بودن و رفتن من در گرو پاسخ آن

زنده باشم بی دوست؟

مرده باشم با دوست؟

زنده باشم تنها،

مرده در جمع رفیقان عزیز


من که در حیرتم از کرده ی این مردم نیز !

کاش باور بکنیم، کاش بیدار شویم ، خوب اندیشه کنیم، معنی واقعی آمدن و رفتن چیست ؟

"کاش دلی شاد کنیم تا هنوز در بر ماست"




تاریخ : سه شنبه 2 مرداد 1397 | 01:11 قبل از ظهر | نویسنده : زهرا

فرنازی عزیزدلم

رفیق مهربان خواهر نازنینم 

زادروزت فرخنده تولدت مبارک خانم دکترمن

خدا رو هزارااااان بار شکر میکنم بخاطر بودنت مهربونم

سن منیم بیدانامسان عزیزیمسن جانیمسان 

بولورم کی بولوسن نقدرررر بیلوی سویورم .. پس گینه دیرم دنیاااالارجان سنی سویورم منیم جانیم

رسیدن به همه آرزوهات آرزوی قلبی منه 

دلت شاد ، لبت خندون ، لحظه هات پر از آرامش و خوشبختی ، و عشق جاری تو زندگیت خواهریم 


تصویر مرتبط