تاریخ : دوشنبه 19 آذر 1397 | 10:37 بعد از ظهر | نویسنده : زهرا

رختها را گیره میزنم

میگذارم

آفتاب بوسه شان دهد؛

بخار کرده اند

زیر آفتاب کرخت پاییز

قلبم را کاش

میشد بشویم،

پهن کنم آنجا

تا هرچه دارد

بخار شود و

برود به ناکجا آباد!

قلبم را سپید میخواهم

پاک ِپاک

پاک از هر چه

ازآن تو ست!


آناهیتا سمیعی



تاریخ : پنجشنبه 15 آذر 1397 | 09:02 بعد از ظهر | نویسنده : زهرا
مدتهاست مناجات ننوشتم مدتهاست حالم به حال چند سال پیشم برنگشته
روزهام خاکسترین و من همچنان در پی سوال : آمده ام آمدنم بهر چه بود ... 
بار الها نگاهم را به تو میدوزم 
و در دل عشق تو را می پرورانم 
مقصودی جز تو زندگی را رنگی نمیدهد
لحظه هایم را سفیدی ببخش که تویی بخشنده مهربان


تاریخ : پنجشنبه 8 آذر 1397 | 08:43 قبل از ظهر | نویسنده : زهرا

پاییز کوتاه است جانم

مهرش رفت، آبان هم رفت...

و یک آذر بیشتر نمانده

جیب‌های لباسم را

برای دست‌های تو بزرگ دوخته ام!

از من گفتن

چندوقت دیگر صدای خش‌خش برگ‌ها میخوابد

هنوز هم قصد برگشتن نداری؟

 

صبور زارع

 

تصویر مرتبط



تاریخ : جمعه 2 آذر 1397 | 05:54 بعد از ظهر | نویسنده : زهرا

چند روزیست تَمام خیابان‌های شَهر را

در لباس یک "فالگیر" پَرسه میزنم!

شاید بیایی،

دستانت را ببینم و بگویم:

یک نفر هست که...

به به!

چه به هم می‌آیید

مهران_رمضانیان