تاریخ : پنجشنبه 16 شهریور 1396 | 12:01 قبل از ظهر | نویسنده : زهرا

رویای من پرواز است

به شوق عشق

به سوی خدا...

به وجد می آید

واژه هایم

از تبلور حضور تو

و عشق رقص کنان

از دیدگانم چکه می کند

آمدی حجب را معنایم سازی

آمدی یاد را سرشار خود سازی

ای هاله امید فردای من

بهانه ناله سوزان ایام من

گرچه در خیالی

اما

آمدی شعر شب را آرامشم سازی

#قاصدک_نوشت


پ.ن: کلمه هارو الکی چرخوندم تو هم فک کنم سه ماهه هیچی ننوشتم یادم رفته :)


برچسب ها: قاصدک_نوشت،

تاریخ : یکشنبه 11 تیر 1396 | 08:11 بعد از ظهر | نویسنده : زهرا

وقتی روزنه های امیدت همه تاریک شده باشد

و با تمام وجودت نگاه به آسمان دوخته باشی

ناگاه نوری از جنس عشق

بر تمام آرزوهایت میتابد

و همه پیش نگاهت تجلی می یابند

همه آدمها نور به سمتشان خواهد آمد

شاید اکنون و شاید فرداها

اما

قطعا معجزه ای خواهد آمد....

#قاصدک_نوشت


پس نوشت : گاهی وقتاآدم چقدر بی تحمل میشه امروز معنی صبرو فهمیدم خدایا شکرت و ازت معذرت میخوام


برچسب ها: قاصدک_نوشت،

تاریخ : شنبه 10 تیر 1396 | 06:47 بعد از ظهر | نویسنده : زهرا

چه دلهایی که هر روز سرد و گرم میشوند

و مدتها طول میکشد تا این ترکها خوب شود

آدمیزاد گاهی خودخواه ترین میشود

چه آن که بی هیچ قصد دست روی نقطه ضعفی میگذارد،

و چه آن کس که لحظه ای که حساس ترین میشود به دار دنیا ...

هر دو خودخواهند اما دل شکستن عجیب ترین شکل خودخواهیست....

خدایا

دلم چون خاک کویر است تنها در غربت ، پر ترک ،خشک و بی مرهم ...

آبی میخواهم چون باران که بی وقفه ببارد بر سینه ای که مدتهاست از زمینت ناامید شده،

آسمانی ام میکنی؟....

خودت گفتی در دلهای شکسته ای

صدایت کنم میشنوی؟....

#قاصدک_نوشت


برچسب ها: قاصدک_نوشت،

تاریخ : جمعه 2 تیر 1396 | 01:40 قبل از ظهر | نویسنده : زهرا

ویرانم از

آشوب خیال تو

غوغا شود به جهانم

به مرحمت مرمت تو ...


#قاصدک_نوشت


برچسب ها: قاصدک_نوشت،

تاریخ : چهارشنبه 31 خرداد 1396 | 10:20 قبل از ظهر | نویسنده : زهرا
با اینکه تو خونه پدرومادرم هستم و ازدواج نکردم
اما
همین دیروز فهمیدم با گذشت این همه سال
چقدر پدرم با بچگی هام فرق کرده
لاغرتر شده و موهای خاکستریش
لای موهای سفیدش دیگه کم کم دیده نمیشن
مادرم که همیشه فکر میکردم پیر نمیشه
چین و چروک صورتش به چشم میزنه ....
روزگار و سختی هاش اذیتشون میکنه
حداقل ما پیرشون نکینم ...
هیچوقت مثل این دو نفر پیدا نمیشن
کاش یکم زودتر بیدار میشدم
دلم از خودم شکست
...
خدایا قسمت میدم به عزت و جلالت
از عمرم کم و به عمر اونها اضافه کن
آمین
خدا حفظ کنه پدرومادرهارو و سایشون مستدام باشه
و الهی روح همه رفتگان شاد

برچسب ها: قاصدک_نوشت،

تاریخ : سه شنبه 23 خرداد 1396 | 09:42 قبل از ظهر | نویسنده : زهرا
شهر ،
وجب به وجب نبودی
نه نشانی
نه کلامی
نه صدای سپرده به بادی
طلوع
تداعی گر حضور توست
وقتی
ندیده آرام جانی



#قاصدک_نوشت

خیلی وقته ننوشتم خرده گیری برمن حق شماست

برچسب ها: قاصدک_نوشت،

تاریخ : شنبه 20 خرداد 1396 | 02:50 بعد از ظهر | نویسنده : زهرا

گاهی وقتا زندگی قشنگتر دیده میشه

وقتی به حرکت برگ درختا خیره میشی

وقتی همه طبیعت سرسبزن و توی چمنا میشینی

وقتی گلهای توی جدول خیابونا از توی پنجره ته اتوبوس چشما رو روشن میکنه

وقتی صبح زوده و طلوع افتاب رو نگاه میکنی

حتی وقتی با برادر و خواهرت با عشق دعوا میکنی!

همه این اتفاقا پیش پا افتاده و ساده و شاید خیلی تکراری بنظر میرسن اما خوشبختی غیر از اینا نیست...

خوشبختی همون لحظه ایه که چشماتو میبندی و با یه نفس عمیق... یه ذهن عاری از دغدغه از ته دل

زندگی رو میفهمی شکر میکنی و به خدا میرسی

آرزو میکنم همه لحظاتتون پر از خدا باشه




برچسب ها: قاصدک_نوشت،